محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
4261
تاريخ الطبرى ( فارسي )
ماندند تا كشته شد و پس از او حسن بود كه با وى بيعت كردند ، سپس بر او تاختند و عبايش را از گردنش كشيدند و خيمه گاهش را غارت كردند و زخمدارش كردند . مگر جدت حسين را بيرون نكشيدند و براى او قسمهاى موكد ياد نكردند ، آنگاه از يارى وى باز ماندند و به دشمن تسليمش كردند ، بدين نيز رضايت ندادند و او را كشتند . چنين مكن و با آنها باز مگرد » گفتند : « اين نمىخواهد تو غلبه يا بى و پندارد كه حق وى و خاندانش به كار خلافت بيش از شماست . » گويد : زيد به داود گفت : « معاويه به كمك تدبير خويش و مردم غافل شام با على نبرد مىكرد . يزيد بن معاويه هنگامى با حسين نبرد مىكرد كه كارشان رو به اقبال داشت . » داود گفت : « بيم دارم اگر با اينان بازگردى هيچكس در دشمنى تو سخت تر از خودشان نباشد ، تو بهتر دانى . » گويد : آنگاه داود سوى مدينه رفت و زيد سوى كوفه بازگشت . عطاء بن مسلم خفاف گويد : هشام به يوسف نوشت كه زيد را سوى شهرش فرست كه در هر شهرى جز آن بماند و مردم آنجا را دعوت كند از او مىپذيرند . پس يوسف او را روانه كرد و چون به ثعلبيه يا قادسيه رسيد ، شئامت پيشگان يعنى مردم كوفه به دو رسيدند و بازش بردند و با وى بيعت كردند . گويد : سلمة بن كهيل به نزد وى آمد و اجازهء ورود خواست كه اجازه داد . سلمه در بارهء قرابت زيد نسبت به پيمبر خداى ، صلى الله عليه و سلم ، و حق وى سخن كرد . و نكو گفت . آنگاه زيد سخن كرد و نكو گفت . سلمه گفت : « براى من امان معين كن . » زيد گفت : « سبحان الله كسى چون تو از كسى چون من امان مىخواهد ! » گويد : سلمه مىخواست ياران وى اين را بشنوند . زيد گفت : « امان